تبليغاتX
پریشانگرد


پریشانگرد

یکی آواره مرد است این پریشانگرد همان شهزاده ی از شهر خود رانده


تصور کن که میشد احساسات ناب رو save کرد!
یا هر حالت روحی رو که به نظر به درد بخور بیاد رو ذخیره کرد.
و در زمان مناسب که به اون حالات روحی و احساسات نیاز داری load شون کنی.
چی میشد؟

(مشکل کمبود هارد و حافظه و اینا پیدا میکردیم)
مسخره بازی در نیار جدی میگم!

احساس ناشی از قدم زدن در یه باغ نارنج و عطر بهار نارنجی که ...
یا احساس ناشی از شنیدن یه شعر ، یه صدا
تماشا کردن منظره ای که انبساط خاطر می آورد
حسی که با شنیدن خبر مرگ یه نفر بهت دست میده و حالات روحی بعد از اون!
البته فراموش کردنش یه مساله است و فراموش نکردنش نیز.

بعضی اجسام و رویداد ها چنین احساساتی رو به انسان یادآوری میکنن ولی کافی نیست!

این فراموش کردن رویدادها و زوال حالات و گذرا بودن احساسات (+ یا -) چه اعجاب انگیز و رمز آلود است.

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 16:29 توسط پریشانگرد| |

موشک کی بیشتر میره! سریع دفتر 100 برگ ( ترجیحاً دفتر ریاضی) رو از کیف در می آوردیمو یه دوبرگه سفید از لایه منگنه ها میکشیدیم بیرون!

وای که صدای آزاد شدن برگه ها از دل منگنه ها شنیدنی بود!

باقیشو همه حفظن

پرتاب موشک از این سر کلاس به اون سر

تقریبا همه وظیفشونو بلد بودن به محض اینکه موشک دسشون میوفتاد

پرتاب!  پرتاب!  پرتاب!

چه حالی میداد!

(البته اگه از شانس بد به دست یه بچه مثبت و ایضاً پر رو میوفتاد و با یه افه خاص پارش میکرد رو منها کنیم)

واین حس خوب کم کم جای خودش رو داد به یه حس دیگه!

 

 معلم : یه برگه  سفید در بیارید.

دانش آموز1: اجازه ما دفترمون و نیاوردیم

دانش آموز2: اجازه نگفته بودید!

دانش آموز3: اجازه راست میگه ؛ کی گفتید؟

دانش آموز4:اجازه تورو خدا هفته بعد بگیرید

دانش آموز5 :اجازه آقا رای بگیرید

و همون خاله زنک ها : بگیرید بگیرید بگیرید(سوزنشون گیر میکرد)یعنی چی ما اینهمه خوندیم نمیشه که!

 

 

دفتر 100برگ

یه دوبرگه سفید

 و

 جِرت!

  

معلم: سوال اول؛ آغا محمد خان قاجار چشم چند نفر رو کور کرد؟

 .

.

.

معلم :خب بچه ها سوالا بعنوان نمونه سوال پیش خودتون بمونه!

شاید من :بچه قرطی؛خوردی؟!

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 23:0 توسط پریشانگرد| |

حضرت امیر ع : «این من بودم که چشم فتنه را درآوردم (و کمر به نابودی انسانهایی به ظاهر مقدس مآب بستم) «و حال آنکه غیر من کسی جرات چنین کاری را نداشت‏»

با یادآوری مخالفت صریح با هرگونه عملی که موجب ناراحتی مردم شود و برائت از افراد اغتشاش گر و فرصت طلب و موج سوارانی که از برخی شرایط و احساسات جریحه دارشده جوانان که مسبب اصلی آن مقدس نماها  هستند سوءاستفاده میکنند. و همچنین دعوت به قانون و اطاعت از رهبری و وحدت.

 

سخنی چند با کسانی که به قول خودشان چند پیراهن بیشتر از ما پاره کرده اند! شاید به دلیل  بدسلیقگی یا جنس ضعیف پیراهن  وشاید هم به عمد و یا به قصد ثبت اسمشان در کتاب گینس (نه آقایان دچار توهم نشوید شما یوسف ع نیستید)

به هر ترتیب ؛جوانانی در این بین وجود دارند که بایستی زود تر از این؛ نگران منطق گریزیشان میشدید!

آن زمان که هیچگونه انتقادی را بر نمیتافتید و هر سخن تلخ ؛ از هر گوشه از نظام و دولت و حتی خودتان را به انتقاد از اسلام پیوند میزدید و این رویه را به یک بدعت در نظام تبدیل کردید حال پاسخگو باشید.

دوستانی که تلویزیون را به فضایی تبدیل کردید بس غبار آلود؛ که یک جوان ایرانی وقتی با بمباران کلمات عریان در تلویزیون شما مواجه میشود؛ دامنش از دست میرود و بدون توجه کافی به صحت مطالب ؛ تند تند نفس  میکشد آن هم عمیق!و بی پرده اسم مقدسات سیاسی!را بردن را به جشن مینشیند! خب حق هم با اوست!

و اما مصلحت ! که چقدر به کلمه آلرژی پیدا کرده ام کلمه ای که دوست داشتم  هیچگاه بوجود نیامده بود و اتفاق هایی که این کلمه را یاد آوری میکنند وجود خارجی نداشت.

وشما که این چنین بر افروخته شدید؛ به یاد آوریدزمانی که به سوال هایمان جواب هایی با طعم مصلحت میدادید و همزمان آمار بازدید از سایت های ضد انقلاب را بالا میبردید. 

ای وای بر شما که ما  باید فایل سخنرانی آن دل آرام مردم؛خمینی کبیر را ازسایت ها ی فیلتر شده به تکدی بنشینیم!وای بر شما که تیغ های سانسورتان را با سنگ های مرمر مصلحت تیز میکردید!

و تلویحاً مصلحت اندیشی خود را از سخن رهبری هم برتر تصور میکردید و میکنید.

شما که با کج سلیقگی پروانه هر نوع فضای اعتراض و انتقادی را با مهر کلماتی از قبیل ( تشویش اذهان عمومی ، اخلال در نظم عمومی ، محاربه علیه نظام ) مزین وایضاً باطل میکردید. . .

حال پاسخگو باشید!

جوانی که وقتی به او نکته سیاسی گوشزد میکنی تمامی رنج های ناشی از خشک مغزی های عده ای از شما زیر نقاب نظام را در صورتت تف میکند؛که هیچ ارتباطی با آن موضوع ندارد احوالش قابل درک است! از برخی از جوانان انتظار نداشته باشید که در چنین مواقعی به منطق و استدلال و قانون مراجعه کنند که با چنین بستری که آماده کرده اید امری دشوار می نماید .

می ترسم که نا خودآگاه قلمم را به مرکب تعصب و غفلت آلوده کنم قدم در راه عدالت نهادن جز با عنایت حضرت امیر ناممکن است.

کاش علی بود . . .

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 18:16 توسط پریشانگرد| |

ضمن دعوت از تمام مردم ايران به شركت در انتخابات و عدم هنر نمايي در نقش ميت!

از آقاي رييس جمهور احمدي نژاد ميپرسم البته اين حق رو به ايشون ميدم كه اگر مايل نبودن جواب ندن!

آقاي رئيس جمهور با توجه به نامزدي شما در دوره آتي انتخابات آيا ما ميتوانيم از برنامه ها ،فيلم ها و شعار ها ي دوره قبلي شما در اين دوره استفاده كنيم ؟ آيا شما چنين توصيه اي ميكنيد؟

خب سوالاي بعدي رو ميپرسم

با شنيدن اين كلمات اولين چيزي كه به ذهنتون ميرسه رو بفرماييد:

(به ترتيب حروف الفبا)

اينترنت پر سرعت

باجناق

بيست وسي

تشويش اذهان عمومي

دانه درشت

دانشگاه آزاد

سازمان ميراث فرهنگي

شركت ارتباطات سيار

شجريان

فوتوشاپ

علي آبادي

كنكور سراسري

كردان

كميته تحقيق و تفحص عدم نتيجه گيري در المپيك (ترجيحا المپيك اخير)

ميدان ميوه وتره بار

موسسات غير مجاز كنكور

مهندس ضرغامي

.

.

(همراه با تیتراژ پایانی)

خب تهيه كننده اشاره ميكنه كه وقت برنامه تموم شده از همين جا از خانوادم و

دوستانم و همه ي كساني كه برام زحمت كشيدن خداحافظي ميكنم!

دوستان حلالم كنين . .

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 23:43 توسط پریشانگرد| |

اين هفته دو تا از خاطره انگيزترين بازي هاي فوتبال رو از بارسا ديديم!

در مورد ال كلاسيكو كه يه بحث جداگونه است وبايد اعتراف كنم نميشه در موردش زياد منطقي صحبت كرد

فقط اينوبگم كه بارسا يه ساندويچ جديد به نام ساندويچ رئال به منوي اغذيه ورزشگاه برنابئو اضافه كرد!

واما امشب

امشب بارسا طومار بازي به سبك كثيف رو در هم پيچيد.

وقتي كه اينيستا دقيقه ۹۳ ميخ آخر را بر تابوت فوتبال به سبك كثيف كوبيد؛

 يادم اومد كه خيلي وقت بود خودمو نديده بودم اينطور از يك گل لذت ببرم وساعت 1:30 بعد نيمه شب سقف خونه رو بيارم پايين وعين يه كانگوروبالا وپايين بپرم!!!

مربي چلسي وتفكراتش قابل احترامه ولي اين سبك بازي روكساني كه از فوتبال ناب لذت ميبرن؛ نميپسندن!

در پايان جا داره ازپدرعزيزم كه پا به پاي من بيدار بود ومن رودرمورد نحوه ابراز خوشحالي در مضيغه قرار نداد تشكر كنم واز اصغر آقا بابت تخمه ژاپني!كه اثرجادوييشو در بردهاي بارسا نشون داده!!!

باشه اونم ميگم!

از داور بازي هم تشكر ميكنم و از خداوند متعال علو درجات را برايشان خواستمندم!

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:11 توسط پریشانگرد| |

محمد مهدي 5 ساله چند روزي اومده بود خونمون مهموني

پرده اول:

در حال خوردن ساندويچ ميگه : امين !

من:بله

كاش ساندويچ مرغ ميخريديم

من :چرا ؟ تو كه امروز ظهر مرغ تو غذاتو نخوردي!

امين اون ساندويچ قارچ و پنير چي بود !

من : هيچي! اگه از اونا ميخواستي ميگفتي خب!

آخه تو گفتي ساندويچ سوسيس ميخواي يا همبرگر !

 (توضيح : به جون خودم من بهش گفتم چي ميخوري برات بگيرم !؟ فقط چون عجله داشتيم بعد سفارش منو رو براش خوندم)

پرده 2:

امين چقدر ناخن هات بلنده !

من : خب كه چي؟

من كه كودكستان ميرم ناخن هامو كوتاه ميكنم تو كه دانشگاه ميري

چرا ناخن هات اينقدر بلنده؟

پرده 3 :

من : ببين تو بايد خودت تيمت رو انتخاب كني!!!

آخه من چيكار كنم؛من بارسلوني ميشم ولي وقتي ميرم خانه حامد مخ منو ميزنه!

پرده 4 :

من : بيا مهدي اين كرانچي و اسمارتيز دوپاكتش رو هم ببر واسه آبجيت !

...

فرداش در حال خورن اونا س كه بهش ميگم :مگه قرار نبود اينارو ببري واسه آبجيت؟

نه آخه تا فردا فاسد ميشه !

 

"بعد برگشتنش به خونشون"

بابا بابا ! اين امين چقدر ساده ست! خيلي ساده ست!

باباش :چرا؟

من يه كلام گفتم عجب ساندويچي اي! بريم ساندويچ بخوريم. امين هم گفت بريم!!!

 

تازه دايي هم  صبح به صبح منو بيدار ميكرد كه برم دستشويي! منم ميرفتم اونجا مي ايستادم و ميومدم بيرون!!!

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:24 توسط پریشانگرد| |

بهارهاي شگفتي در راهند
فردا گلي ميشكفد
كه بادها را
پرپر ميكند

(قزوه)

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 12:28 توسط پریشانگرد| |

نسخه وبلاگی :
تقصیر این خداست
هر چی گفتم؛ نه نگفت
یعنی کافی بود اصرار کنم و خودمو بزنم به شغال مرگی!
اونوقت بود که بگه:خب حالا!
اشکاتو پاک کن مرد که گریه نمیکنه..
منو لوس  بار آورده
این روزها  بدجور دلم واسه خودم تنگ شده
و تولدم که به روایت تقویم دیروز بود
و اسفند
حیرونم از این که اسفند هیچوقت برام ماه پریشونی نبود
همیشه با دیدن ماهی قرمزها دلم هری میریخت و با برقی که تو چشام میزد مطمئنم هیچ نیازی به نیروگاه بوشهر نداشتیم!
و
دلم
واسه ماهیای سیاه میسوخت!
آخه اونا باید تو دبه و تشت باشن جدای از ماهی قرمزای توی آکواریوم و تنگ بلور!
ولی امروز وقتی چشمم به بساط ماهی فروش افتاد
تو آکواریومش ناخودآگاه فقط دنبال ماهی ها سفید و قرمز ولپ قرمزی ها می گشتم
هر چی فکر میکنم یادم نمیاد که ماهی سیاه هم داشت یا نه!!

مگر نه اینست که هر کدوم از ماهی ها چه قرمز و چه سیاه که بمیرن
مرد ماهی فروش اونارو میندازه توی جوی آب!

اصلا میدونی چیه
تقصیر این خداست
آخه عزیز من چرا ماهی سیاهارو آفریدی؟
نه نه
تقصیر منه
آی من! چرا ماهی سیاه سر سفره هفت سینت نمیزاری هان؟

نسخه پیامکی :
 936:باشه باشه ببین من صدام قطع و وصل میشه شارژم ندارم اس ام اس میکنم برات---
متن اس ام اس:مشکی رنگ عشق باشد یا رنگ دوغ
مهم اینه که همه از بهاری سبز وشیرین لذت ببریم !

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 13:22 توسط پریشانگرد| |

با وعده اهدای یک عدد پیراهن سایزکوچک بارسا !

و همچنین سوءاستفاده از نتایج ضعیف تیم آرسنال و یادآوری حمایت این تیم از صهیونیست!

و همزمان حمایت بازیکنان تیم بارسلونا از مردم غزه!

و نیزتر یادآوری موقعیت این دو تیم در جدول !


اینک تصاویر مراسم استقبال و  معرفی  محمد مهدی طرفدار جدید بارسا (طرفدار سابق آرسنال)

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 23:44 توسط پریشانگرد| |

آقای پسر : مامان منم ميخوام برم غزه بجنگم . . .
 مامانش: مامان جان اول يكي رو پيدا كن که اونجا ميري دستشويي برات بايسته !
من : + 
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 14:43 توسط پریشانگرد| |

عادت ميكنيم
به آتش

    به خون
        به انفعال
                به
غزه

همچنان اشعارعاشقانه سوزناك تر و ضروري تر است ازياد آوري خشونت! در فلسطين.


آيا توجيهي براي عدم انعكاس (اعتراض ارزاني خودمان) وجود دارد؟


آيا شكافته شدن سينه ي نوزاد از روز تولد من مهم تر نيست ؟!


واي به روزي كه ولنتاين و يلدا و عيد قربان! برايمان مهمتر از كشتار غزه شود . .




نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 16:28 توسط پریشانگرد| |

آنكه بال و پراو سوخت زتاب وتب مه يار
كي با خبر از راز مسيحايي  احرار

ما دل نبسته ايم به آب ورنگ طره طيار
دل، بسته است ما را به زلف او اين بار

پايان خسوف است زمين ديده زدَيارتهي كن
تا رخ بنمايد به دلت ماهِ رخ ِ يار

صبا برو به شهر ِ يار وبرسان سلام به شهريار
من خود روانه ي دارم حَرجَم نيست به اغيار

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 15:17 توسط پریشانگرد| |

1 : فقط مداد فشاريه كه با تو سري خوردن رشد ميكنه !

1+1 : راست ميگي ولي همون مداد فشاري هم  اگه مغز نداشته باشه هر قدر هم

 تو سرش بزني بي فايد ست!

1+1+1:

1 :  نه عزيز دل برادر* گاهي اوقات بايد ديد همون مداد فشاريه دردش چيه!

شايد چيزي تو گلوش گير كرده باشه!


پ . ن 4 :  در مورد 1 باهاس عرض كنم : يكيه شبيه دختل مِلَبون تو كارتون ممول!!

پ . ن 3 :  اين يارو 1+1 كره بز#  فقط به درد كتك زدن ميخوره (منظورم كيسه بوكسه)  چون خودشم نفهميده چي گفته فقط نتيجه گيري  نويسنده براي مخاطب رو مختل كرده.

پ . ن 2 : خوبه مداد فشاري جزو جماداته و گرنه اگه فيلمي ساخته مي شد با اين ديالوگ ها واسه ي ارا ئه ي پاره اي از تو ضيحات باهاس ...

پ . ن 1 : مداد فشاري ها كه بغض نميكنن! ميكنن؟ يه سري تئوري ها در مورد مداد رنگي ها و افسانه هايي در مورد مداد سفيد وجود داره ولي در حد همون افسانه و تئوريه !

پ . ن ۰ : در مورد 1+1+1 بايد بگم كه اصلا گوشش به اين حرفا بدهكار نيست يعني به نظرش 1 و 1+1 در حدي نيستن كه جوابشونو بده !

 * :  كلا ْبه فيلماي كمال تبريزي علاقه داره @

#  : من فحش ندادم ! اصلا از كجا ميدوني  كره بز نيست؟

@ : كي ميگه فيلما به گروه سنيش نميخوره الان بزرگ شده  واسه خودش كدبانوييه(endomish)!

endomish : اينو ممول گفت چون هنوز بچه اس مياد همه خبرا رو ميده!

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 13:30 توسط پریشانگرد| |


Design By : Night Skin